برده اي هزار بار فروخته شد و هر بار خنديد،يكبار آزاد شد و گريست.
مردي كه هميشه طلوع خورشيد در خواب بود،غروب را زيباترين لحظه ي روز مي ناميد.
هنگام مرگش طلوع را ديد و فهميد كه تمام عمر در اشتباه بوده.
u2029آسمان زمين را بوسيد و درختان شكوفه كردند.
آسمان زمين را در آغوش گرفت و بهار شد.
گرگي به گله اي حمله كرد اما ديد همه بره هستند.يادش به توله هاي خودش افتاد و دلش نيامد به آن ها آسيبي بزند.
ناگهان قصابي رسيد و بره ها را زنده زنده سلاخي كرد.
در قلب زندگي كن.
از راز سخن نگو.
وقتي ديگران آتشين ميشوند تو همچو آب باش.
حتي يك لحظه از عشق مي تواند يك لحظه ي ابدي شود و ترس ناشي از آن به اين دليل است كه ما ماهيت عشق را نمي شناسيم.
برچسب: برداشت هاي نغر,جالب,خواندني,
نویسنده: محمد
تاريخ: سه
شنبه
22 مرداد
1392 ساعت: 19:15